هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 6 روز سن داره

هانا طلا

دهی روستای کوهستانی زیبا

منو هانا و بابا باهم دیگه و با دوست بابا جون و خانومش عمو محمد و خاله راضیه رفتیم کوه،خیلی خوش گذشت دوروز بودیم زود برگشتیم روستای دهی   هانا اونجا رو خیلی دوست داشتی   عاشق گربه شده بودی   دختر نازم برای اولین بار بعد از کلمه ی مامان و بابا یک کلمه رو رسما گفتی اونم پیشی بود فدای اون ناز دادنت شم، پیشی نمیتونستی بگی میگفتی پیکی، همش با دست نشونش میدادی میگفتی پیکیاااااااا عاشق پیشی شدی پیشی هم تورو دوست داشت دختر خوشگلم ...
11 آذر 1393

هانا طلا و کفش های صورتیش

دختره نازم قراره باهم بریم مشهد منم به مناسبت راه رفتنت و اینکه بیست قدم تنهایی راه میری برات کفش خریدم ،تو مشهد هم پاهاتو گرم نگه میداره، منو بابا جونت هر روز تعداد قدم هاتو میشماریم و حتی یک قدم بیشترت مارو به اندازه‌ی یک دنیا شاد میکنه و کلی برات دست میزنیم خودتم برای خودت دست میزنی دختر زرنگه مامان بابایی ...
20 آبان 1393

هانا طلا و پاییز و بافت

دخمل نازم واست بافتنی های جورواجور گرفتم تا تو پاییز سردت نشه مامانیه من بابا جونت خیلی رو تو حساسه همش مواظبه که یوقت سردت نشه منم تند تند برات لباس و کفش زمستونی میخرم عشقم هرچند این سارفن گرمه آستر دار رو خاله گلی مهربون برات خریده اینجا تازه سه چهار قدم راه میری با کمک در و دیوار اما تو عکس زیر دیگه دخملم راه میره ...
20 آبان 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هانا طلا می باشد